Sunday, April 07, 2013





به کلمات سوگند
که ما
در کلام زاده می شويم
می ميريم...
به آن آشيان ِ بی آشيان
که وطن
همان بی وطنی ست...


Sunday, March 24, 2013

سفر





مرا
به سرزمين های دور ببر
به اقيانوسی پير
تشنه
مشتاق...
مرا ببر
به صحرايی حيران
دردمند...
به جهانی و جانی
به اميدهايی
از جنس آب
به ساحلی که
مقصدش درياست
به آرامشی که
مادر
صد توفان است...

 1392
پروانه



Sunday, October 28, 2012



تمام شعر ها

کلامی است

که ناتوانم

از گفتن آن


Saturday, June 02, 2012




شعر های من
از مرگ می آيند
نه از عدم
و مرگ
طولانی ترين
امتداد زندگی
و فراموشی
برادر مرگ است
هر لحظه جاری
که يادم نمی آيد
چه طور
و کی
از بطن مادر
مردم.

برای من
تولدم را
مرگ بگيريد؛
آن سور
بزرگ
از ياد رفته.

Monday, October 03, 2011

بيوگرافی


آوازهای ويتنام
اذان پدر بود
در گوش ما
و کنيه مان
"حيرانی" شد.
ما آب می خورديم
و مين ها رشد می کردند
و سرنوشت زمين را
خدا
با دست های آتل بسته
پشت کتابش
نوشته بود.

پياله پياله
نفت می نوشيديم
به سلامتی مصدق
مست
فشنگ ها را
در خشاب می کرديم
و لقمه ی نشناليزم را
در دهان دنيا
می چپانديم.
و اين يعنی
طعم گس بوسه ای
که پشت ديوار برلين
پير شد
و ندانست آزادی
در مشت های گره خورده
ديگر نفس نمی کشد.

موچين
زنجيره ی سيگار
و دختری که در اينه
نمی شناخت خود را
جهيزيه ی ما بود
برای آينده ی روشن
که فالگير
در فنجان قهوه ی سرزمينم
ديد.
و هيچ کس
مادر نبود
برای خاک ما
او
زخم هاش را
زوزه کشان
در انزوای خويش
ليس می زد.
و ما
بی رحم تر از
شاعرانی که
شعرهاشان
ميآن خاطرات گم شده بود
شبنامه ها را
دود می کرديم.

بايد به آن "فروغ" بگويم
سهم ما از زندگی
بوسه های تلخ تنباکوست
و کتاب هايی که
خود سوزی می کنند
و سازهايی که
روزه ی سکوت گرفته اند....

Saturday, September 03, 2011


بهار که می آمد می دانستم
صدای پای توست
که نزديک می شود
          يک، دو، سه
                    چرخ
                              يک، دو، سه
                                        چرخ
 اين والس نو باوه
دارد جوانی من را
چرخ می زند
-         دَوَران جنگ و جنون را -

بيا
تا انتهای ديوانگی
راهی نيست.
شهر
همين کنار
ميان آژير زرد و قرمز
کفنِ کافور پوشيده.
بيا
با همين شماره ها
با سه گام
به راهی می رسيم
که ديرزمانی ست
دور خود می گردد
و انگار
نمی داند...

Friday, August 19, 2011


می خواهم آن قدر
در تو راه بروم 
که تمام جاده ها 
از من بگذرد
تمام خواب ها
و همه ی درياهای دير.

انديشه ی محال را دوست دارم
و تو را
که با اين موی آشفته
حکايت مجنونی
در حقيقتی محال.


Sunday, July 31, 2011

درياهای تو


هر کلمه را
تو معنی می کنی
و تمام لغات
"آب" می شوند
و خانه ی من
درياهای تو

Wednesday, May 18, 2011

از مجموعه ی عاشقانه ها



دوست ات دارم
و پايآن ماجرا
پرنده ای پارچه اي ست
که در آينه
گم می کند خود را
و در خواب
به کوچ زمستانی می رود.


پروانه
9 ارديبهشت 1390

Friday, March 25, 2011

لطفا به اين جا هم سر بزنيد

http://parvanehsattari.blogfa.com

Wednesday, January 05, 2011


و کلمات
يکی يکی
در دستان من آب می شوند.

کجايی عيسی
اعجاز نيست
حقيقت تلخی ست
که با آن کنار آمده ام.



پروانه
13 دی 1389

Monday, November 15, 2010

آسايشگاه



و شهر من
آواز دخترکی غمگين
که دل به کلاغ ها داده
پابرهنه راه می رود
و سر به هوا
جملاتی می گويد که عاقبتی ندارد.

زير بمب های پرنده ای می خوابد
که تا ابد مرده پرواز می کند
و نمی داند زندگی فقط بالارفتن نيست.

اوج ها را دوست دارم
افق کج و شهری که سرطان
پستان هايش را از او گرفته
آن بارانی خسته
که لَک لَکِ باران با او خوابيده
و آن پرنده که هزار هزار بار نپريده.

يآدت باشد
قرص ها را به ترتيب رنگ بياوری
حوله و مسواک و جوراب و شانه
و شانه                                             
و شانه                                                               
که هميشه برای دستانم دير بودی.



پروانه
16 آبان 1389

Saturday, November 06, 2010

در ستايش تو



و آسمان کوتاه تر از آن بود
که به استواری زمين بخندد
که نه پستانی دارد سبز از خودرويی سرگردان
نه اضطرابی که فرزندش دريا باشد
آسمان فقط دور بود
با تک ستاره ای که راز روز و شب را نمی دانست
و ما در پستوی بی آتش
روی ديوارهای لاسکو جاودانگی می کاشتيم
و نمی دانستيم
آن که شب ها ملافه ی آسمان را روی آبادی پهن می کند
دستان بی تاب زمين است



پروانه
3 آبان 1389

Sunday, October 17, 2010

شعری از شمس لنگرودی از کتاب صبح آفتابی تان بخير گرگ برفی



کاش غم و غصه هم قیمت داشت
مجّانی است
.همه می‌خورند



کاش روی دهان‌مان
کنتوری نصب می‌شد
و جریمة غصه‌ها را
.به حساب آنان می‌ریختیم



غصه نخوریم مردم
سیاستمدارها هم روزی بزرگ می‌شوند
به مدرسه می‌روند
و دنیا
مثل گل مصنوعی قشنگ می‌شود
.هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد