skip to main
|
skip to sidebar
dIARY
نوشته های روزانه، شعر و داستان
Monday, August 02, 2010
آن که
پيش پای نوعروسی من
قربان می شود
شبانگاه روشنی است
که از کف ام ربوده ايد
و من از ياد برده ام
پروانه
8 مرداد 1389
Newer Post
Older Post
Home
About Me
Parvaneh
View my complete profile
Blog Archive
►
2011
(7)
►
October
(1)
بيوگرافی
►
September
(1)
بهار که می آمد می دانستمصدای پای توستکه نزديک می ...
►
August
(1)
می خواهم آن قدردر تو راه بروم که تمام جاده ها از ...
►
July
(1)
درياهای تو
►
May
(1)
از مجموعه ی عاشقانه ها
►
March
(1)
لطفا به اين جا هم سر بزنيد
►
January
(1)
و کلماتيکی يکی در دستان من آب می شوند. کجايی عيسی...
▼
2010
(106)
►
November
(2)
آسايشگاه
در ستايش تو
►
October
(2)
شعری از شمس لنگرودی از کتاب صبح آفتابی تان بخير گر...
ـ گواهی ِ منبر آن آتشی که از نوک انگشتان خواب دي...
►
September
(2)
<!--[if gte mso 9]> Normal 0 f...
گل سرخ،ای تناقض نابای شوق ِ خواب ِ هيچ کس نبودن...
▼
August
(3)
به باران می گفتی که نم نم باريدن تو بود که در س...
اين تبکه تاب بی تابی ات را بارها دار می زند از ...
آن که پيش پای نوعروسی منقربان می شودشبانگاه روش...
►
July
(2)
می گفت: دريا دريا باران از آنِ تونمی دانست در ا...
خورشيد که خواب می رود پاورچين با سبدهايی از تنه...
►
June
(12)
یک عصردر ساعت چهاراز هم جدا شدیم.فقط برای یک هف...
به کلامتکه آويزان بود از کليشه ی زندگی گوش نمی ...
آوازهای من بلبل کوری ست که انگشت ندارد بريل" بخ...
رخت های خيس منگواه بارانی تشنه بودکه ديوانه و ب...
بهترين شعر منهمين سکوت نوپايی است که می دود ميان...
باران بودیکه پوست ترک دارم را ديدی و از دهان باز...
سنگ هاچه بزرگوارانه به شيشه های ما می خورند و ...
حالابايد نک پنجه بروم به ميهمانی شاهپرک ها بی تا...
شهيدانبرخاستندبی دست و بی کالبد و خاکسترِ قلب ه...
رودخانهاشک کوهستان است که زمستان را بدرقه می کن...
دستان توستون ها تنِ من پلی که راه می برد ماهيان...
برکت از دستان توستکه تا مهربانی می کند می بارم ...
►
May
(23)
آژير نشست روی موج هوازرد تا قرمز رنگين کمانی بو...
زن بودن
بگو ماهِ آرامريسمانت را به شاخه ی تردِ کدام ستا...
ببين چه طور خاک فرزندان برباليده اش را .به کام ...
دستان تو پيچکِ رقصان که ريشه در قلب تو دارند و...
حرفی به من بزنآيا کسی که مهربانی يک جسم زنده را...
پا را که روی پله های زمان می گذاریسُر می خوری ب...
گلی خود رودر باغی هرس نشده رويایِ ساليانِ سال گل...
من و پسرم
پسر جان اين همه تير با تفنگ کاغذی شليک نکن جوهر...
از تبار کدام ستاره ای که اين طور نور می پاشی بر ...
من از سلاله ی درختانمتنفس هوای مانده ملولم می ک...
مرا تبار خونی گل ها به زيستن متعهد کرده استتبار...
بعضی سنگ ها چه عاقبتی می يابند خوشا به حال تو...
می توانم سال ها به تو نگويم و همين طور تا ته خ...
به افق بگوشوخی بس است خورشيد را از درزِ دامن ات ...
به رنگ ها بگوفراموشم کنند به رودخانه ها و درياها...
مرا راهنما باش با کلماتت به آفتاباين جا سرد است ...
بی مشقت نيست،بودن.شدن ماه هم در اردوگاهِ کارِ اج...
باد مگر تو را نوشيدهاين طور سرکش!بد مستی می کند ...
►
April
(18)
►
March
(20)
►
February
(22)
►
2007
(1)
►
November
(1)
►
2006
(2)
►
June
(1)
►
January
(1)
►
2005
(9)
►
December
(1)
►
October
(1)
►
September
(2)
►
June
(3)
►
February
(2)
►
2004
(22)
►
December
(1)
►
October
(5)
►
September
(6)
►
August
(2)
►
July
(1)
►
June
(2)
►
May
(5)
►
2002
(17)
►
June
(14)
►
May
(3)