Saturday, June 02, 2012




شعر های من
از مرگ می آيند
نه از عدم
و مرگ
طولانی ترين
امتداد زندگی
و فراموشی
برادر مرگ است
هر لحظه جاری
که يادم نمی آيد
چه طور
و کی
از بطن مادر
مردم.

برای من
تولدم را
مرگ بگيريد؛
آن سور
بزرگ
از ياد رفته.

Monday, October 03, 2011

بيوگرافی


آوازهای ويتنام
اذان پدر بود
در گوش ما
و کنيه مان
"حيرانی" شد.
ما آب می خورديم
و مين ها رشد می کردند
و سرنوشت زمين را
خدا
با دست های آتل بسته
پشت کتابش
نوشته بود.

پياله پياله
نفت می نوشيديم
به سلامتی مصدق
مست
فشنگ ها را
در خشاب می کرديم
و لقمه ی نشناليزم را
در دهان دنيا
می چپانديم.
و اين يعنی
طعم گس بوسه ای
که پشت ديوار برلين
پير شد
و ندانست آزادی
در مشت های گره خورده
ديگر نفس نمی کشد.

موچين
زنجيره ی سيگار
و دختری که در اينه
نمی شناخت خود را
جهيزيه ی ما بود
برای آينده ی روشن
که فالگير
در فنجان قهوه ی سرزمينم
ديد.
و هيچ کس
مادر نبود
برای خاک ما
او
زخم هاش را
زوزه کشان
در انزوای خويش
ليس می زد.
و ما
بی رحم تر از
شاعرانی که
شعرهاشان
ميآن خاطرات گم شده بود
شبنامه ها را
دود می کرديم.

بايد به آن "فروغ" بگويم
سهم ما از زندگی
بوسه های تلخ تنباکوست
و کتاب هايی که
خود سوزی می کنند
و سازهايی که
روزه ی سکوت گرفته اند....

Saturday, September 03, 2011


بهار که می آمد می دانستم
صدای پای توست
که نزديک می شود
          يک، دو، سه
                    چرخ
                              يک، دو، سه
                                        چرخ
 اين والس نو باوه
دارد جوانی من را
چرخ می زند
-         دَوَران جنگ و جنون را -

بيا
تا انتهای ديوانگی
راهی نيست.
شهر
همين کنار
ميان آژير زرد و قرمز
کفنِ کافور پوشيده.
بيا
با همين شماره ها
با سه گام
به راهی می رسيم
که ديرزمانی ست
دور خود می گردد
و انگار
نمی داند...

Friday, August 19, 2011


می خواهم آن قدر
در تو راه بروم 
که تمام جاده ها 
از من بگذرد
تمام خواب ها
و همه ی درياهای دير.

انديشه ی محال را دوست دارم
و تو را
که با اين موی آشفته
حکايت مجنونی
در حقيقتی محال.


Sunday, July 31, 2011

درياهای تو


هر کلمه را
تو معنی می کنی
و تمام لغات
"آب" می شوند
و خانه ی من
درياهای تو

Wednesday, May 18, 2011

از مجموعه ی عاشقانه ها



دوست ات دارم
و پايآن ماجرا
پرنده ای پارچه اي ست
که در آينه
گم می کند خود را
و در خواب
به کوچ زمستانی می رود.


پروانه
9 ارديبهشت 1390

Friday, March 25, 2011

لطفا به اين جا هم سر بزنيد

http://parvanehsattari.blogfa.com

Wednesday, January 05, 2011


و کلمات
يکی يکی
در دستان من آب می شوند.

کجايی عيسی
اعجاز نيست
حقيقت تلخی ست
که با آن کنار آمده ام.



پروانه
13 دی 1389

Monday, November 15, 2010

آسايشگاه



و شهر من
آواز دخترکی غمگين
که دل به کلاغ ها داده
پابرهنه راه می رود
و سر به هوا
جملاتی می گويد که عاقبتی ندارد.

زير بمب های پرنده ای می خوابد
که تا ابد مرده پرواز می کند
و نمی داند زندگی فقط بالارفتن نيست.

اوج ها را دوست دارم
افق کج و شهری که سرطان
پستان هايش را از او گرفته
آن بارانی خسته
که لَک لَکِ باران با او خوابيده
و آن پرنده که هزار هزار بار نپريده.

يآدت باشد
قرص ها را به ترتيب رنگ بياوری
حوله و مسواک و جوراب و شانه
و شانه                                             
و شانه                                                               
که هميشه برای دستانم دير بودی.



پروانه
16 آبان 1389

Saturday, November 06, 2010

در ستايش تو



و آسمان کوتاه تر از آن بود
که به استواری زمين بخندد
که نه پستانی دارد سبز از خودرويی سرگردان
نه اضطرابی که فرزندش دريا باشد
آسمان فقط دور بود
با تک ستاره ای که راز روز و شب را نمی دانست
و ما در پستوی بی آتش
روی ديوارهای لاسکو جاودانگی می کاشتيم
و نمی دانستيم
آن که شب ها ملافه ی آسمان را روی آبادی پهن می کند
دستان بی تاب زمين است



پروانه
3 آبان 1389

Sunday, October 17, 2010

شعری از شمس لنگرودی از کتاب صبح آفتابی تان بخير گرگ برفی



کاش غم و غصه هم قیمت داشت
مجّانی است
.همه می‌خورند



کاش روی دهان‌مان
کنتوری نصب می‌شد
و جریمة غصه‌ها را
.به حساب آنان می‌ریختیم



غصه نخوریم مردم
سیاستمدارها هم روزی بزرگ می‌شوند
به مدرسه می‌روند
و دنیا
مثل گل مصنوعی قشنگ می‌شود
.هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد


Saturday, October 09, 2010



ـ گواهی ِ من
بر آن آتشی که
از نوک انگشتان خواب ديده ام بالا گرفت

!ـ باطل

اين جا
شهر تمام شدن است
و تو
دزدکی خواب مرا نفس می کشی
و من
تظاهر می کنم
به شمردن گل های قرمز شالم
که حالا دارند
آهسته
خواب می روند
(.و شايد فراموش می شوند)                                       

انگار تقدير
يکی از روياهای آغازين زمين بود
که اين تن ِ چندپاره
در اين خاک بخوابد
کنار پنجره ای که
.به آن جا باز می شود

هميشه غربت
با اولين اشاره پا می گيرد
و ما که می دانيم
به همين بال زدن های کوچ زمستانی
.دل بسته ايم

ـ گواهی ِ من
...بر آتشی که

!ـ باطل

...ـ گواهی ِ من

!ـ باطل



پروانه
13 مهر 1389

Saturday, September 11, 2010




اندوهی هستم
که در دستان تو
بلورِ برف می شوم
می بارم
و چاکِ تشنه ی زمين را
بخيه می کنم.



پروانه
17 شهريور 1389

Wednesday, September 08, 2010




گل سرخ
،ای تناقض ناب
ای شوق ِ خواب ِ هيچ کس نبودن
.در پشت اين همه پلک



سنگ نوشته ی مزار راينر ماريا ريلکه سروده ی خودش
ترجمه ی علی عبدالهی


Saturday, August 21, 2010



 
به باران می گفتی
که نم نم باريدن تو بود
که در سرزمين من سيلاب کرد
و چيزی نگذاشت
جز همان درختی
که ريشه اش در دستان تو بود
و برگ هاش
در من خزان می کرد

 
پروانه
30 مرداد 1389

Tuesday, August 10, 2010




اين تب
که تاب بی تابی ات را
بارها
دار می زند
از کجا
نشانیِ نایِ نازک من را
در کوچه های خيال تو ديد
که اين طور
با گويی در گلو
و بدنی آويخته
لخته لخته
تاب می خورم؟


 
پروانه
19 مرداد 1389

Monday, August 02, 2010




آن که
پيش پای نوعروسی من
قربان می شود
شبانگاه روشنی است
که از کف ام ربوده ايد
و من از ياد برده ام


 
پروانه
8 مرداد 1389

Thursday, July 08, 2010




می گفت: دريا دريا باران
از آنِ تو
نمی دانست
در اشک خود غرق ام


 
پروانه

Monday, July 05, 2010




خورشيد که خواب می رود
پاورچين
با سبدهايی از تنهايی
به چيدن خوشه ی گيسوان آسمان می روم
بعد دانه دانه
دکمه هايش را باز می کنم
سرم را روی سينه اش می سايم



 
پروانه
14 تير 1389

Wednesday, June 30, 2010




یک عصر
در ساعت چهار
از هم جدا شدیم
.فقط برای یک هفته
افسوس
!آن هفته ابدی شد

 
بخشی از شعر "يک هفته ی ابدی" نوشته ی کنستانتين کاوافی
ترجمه ی محسن عمادی